|
|
||
|
ســــــــــــــلام دوستای میربونمممممم راستش امروز اومدم که بگم می خوام برا یه مدتی با دنیای نت با همه قشنگیاش خداحافظی کنم من خیلی از لحظه های قشنگ زندگیمو تو نت تجربه کردم ،تو این مدت اتفاقای تلخ و شیرینی هم افتاد که همشون برام خاطره هستن گاهی اوقات که نمی تونستم بیام نت دلم واسه دوستای میربونم یه وقت هایی هم که احساس تنهایی می کردم و ناراحت بودم وقتی به وبم سر می زدم و کامنتای قشنگتونو می خوندم واقعا آروم می شدم ممنونم از همه دوستای عزیزم که واقعا بهم لطف داشتن و تنهام نذاشتن البته بعضی از دوستام رفیق نیمه راه بودن !!!! شروع این وب یه اتفاق بود ولی موندنمو مدیون محبتای شمام من همیشه به یادتونم و امیدوارم شما هم فراموشم نکنین امیدورام لحظه لحظه زندگیتون پر از شادی و آرامش باشه خیـــــــــــــــلی دوستون دارم التماس دعــــــا
+
رهــا نوشت در شنبه بیست و یکم شهریور 1388تو یه ساعــت قشنگ مث 3:21
|
نامه ی آبراهام لینکلن به آموزگار فرزندش
به فرزندم بياموزيد در مدرسه بهتر است مردود شود، امّا با تقلّب به قبولی نرسد.
ارزش های زندگی را به او ياد بدهيد و به او ياد بدهيد كه در اوج اندوه، تبسّم كند.
به او بياموزيد كه در اشك ريختن خجالتی وجود ندارد. به او بياموزيد كه می تواند براي فكر و شعورش مبلغی تعيين كند، امّا قيمت گذاری برای دل بی معناست. اگر می توانيد نقش مهم كتاب را در زندگی آموزش دهيد. در كار تدريس به فرزندم ملايمت به خرج دهيد، امّا از او يک ناز پرورده نسازيد. توقّع زيادی است امّا ببينيد كه می توانيد چه كار كنيد
+
رهــا نوشت در سه شنبه هفدهم شهریور 1388تو یه ساعــت قشنگ مث 17:51
|
عشــــق و ازدواج !
شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست ؟ استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني... شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد: چه آوردي ؟ با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيداكردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم. استاد گفت: عشق يعني همين...! شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست ؟ استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي... شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت . استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم . استاد باز گفت: ازدواج هم يعني همين...! و این است فرق عشق و ازدواج ...
+
رهــا نوشت در دوشنبه نهم شهریور 1388تو یه ساعــت قشنگ مث 2:40
|
يک روز کارمند پستی که به نامههایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی میکرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامهای به خدا ! با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود: خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام باحقوق نا چیز باز نشستگی میگذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج میکردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کردهام، اما بدون آن پول چیزی نمیتوانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم . تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن ...کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند ... همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهندخوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت، تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود: نامهای به خدا ! همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود : خدای عزیزم، چگونه میتوانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم.با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی ... البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشتهاند!!...
+
رهــا نوشت در دوشنبه نهم شهریور 1388تو یه ساعــت قشنگ مث 1:24
|
از وقتي سقف خانه مان چکه مي کند از باران بدم مي آيد.. از وقتي مادرم پاي دار قالي مرد از قالي بدم مي آيد از وقتي برادرم به شهر رفت و ديگر نيامد از شهر بدم مي آيد از وقتي پدرم شبها گريه مي کند از شب بدم مي آيد از وقتي دستان آن مرد سرم را نوازش کرد و بعد به پدرم سيلي زد از دستهاي مهربان بدم مي آيد.. از وقتي خواهرم پاهايش زير گرماي آفتاب تاول مي زند از آفتاب بدم مي آيد از وقتي سيل آمد و مزرعه را ويران کرد از آب بدم مي آيد و تنها خدا را دوست دارم!!! چون او باران را فرستاد تا مزرعه مان خشک نشود!!! چون او شب را مي آورد که اشک هاي پدرم را هيچ کس نبيند!!! چون او مادرم را برد پيش خودش که او هم گريه نکند!!! چون او به برادرم کمک کرد که برود تا آنجا خوشبخت تر زندگي کند!!! چون من دعا کردم و مي دانم دستهاي آن مرد را که به پدرم سيلي زد فلج خواهد کرد!!! چون او آفتاب را فرستاد تا مزرعه جوانه بزند!!! چون او سيل را جاري کرد تا گناه انسان را از زمين بشويد!!! و من تنها خدا را دوست دارم ...
+
رهــا نوشت در جمعه ششم شهریور 1388تو یه ساعــت قشنگ مث 1:47
|
خـــــــدا را با همه قلبم صدا کردم که شاید لحظه ای تنها در این دنیا مرا تنها .... تو را تنها ....به دور از چشـــــم آدم ها به حال خویش بگذارد ...
+
رهــا نوشت در جمعه ششم شهریور 1388تو یه ساعــت قشنگ مث 1:26
تو که آهسته می خوانی ... قنوت گریه هایت را ... میان ربنای سبز دستانت دعایم کن ...
+
رهــا نوشت در جمعه سی ام مرداد 1388تو یه ساعــت قشنگ مث 12:54
|
موس رو ببر رو" چ "حالا کلیک کن ! خب حالا کلیک و نگهدار بکش تا "ت"!
چیزی رو که نمی بینی دلیل بر نبودنش نیست
+
رهــا نوشت در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388تو یه ساعــت قشنگ مث 22:48
|
سال ها می گذرد
+
رهــا نوشت در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388تو یه ساعــت قشنگ مث 22:45
|
پسرک دوان دوان به خانه آمد و به مادرش گفت: مادر پنجاه تومان به پسرک داد و پرسید:حالا اون مرد فقیر کجاست؟ داره بستنی می فروشه.
+
رهــا نوشت در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388تو یه ساعــت قشنگ مث 22:38
ســـــــــــــلام میربونای خودم خوفید؟ جواب کنکورم اومد ، انتخاب رشته هم کردم اگه گفتین نوبته چیههههههههههههه ؟ . . . افسردگی قبل جواب انتخاب رشته ام بی خیال کنــــــــــکور دوستای خوکشله من کامنت خصوصی نذارین اینجا کسی غریبه نیست ! اگه کامنت خصوصی بذارین رهــــا گریه می کنههههههها یه سوال : "" نظرتونو در مورد رهـــــــــا خانووووم خالی نبندینااااااااا دوســــــــــــــــــتون دارم
+
رهــا نوشت در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388تو یه ساعــت قشنگ مث 18:8
|
یک روز یک پیرمرده متوجه میشه که زنش یه مدتی که هر چیزی رو که بهش میگه نمیشنوه !!! خیلی نگران میشه ! به دکترشون زنگ میزنه و میگه چی کار کنم این جوری شده ! دکترشون بهش میگه : مشکلی نیست من همسرتون رو معاینه می کنم اما قبل از این که من ایشان را معاینه کنم شما باید یک تست از ایشان بگیرید !!! شما باید از فواصل مختلف بایستید و همسرتون را صدا کنید و هر بار این فاصله رو نزدیک تر کنید تا این که به کنارش برسید ! میخواهم بدانم شدت ناشنوایی همسرتان چقدر است ؟؟ پیرمرده تصمیم میگیره که کاری که دکتر بهش گفت رو عملی کنه بنابراین یک روز که همسرش در آشپز خانه مشغول شام درست کردن بود از فاصله ۴۰ متری همسرش می ایسته و می پرسه : خانوم برای شام چی داریم !!!؟ اما صدایی نمی شنوه !! ۱۰ متر میره جلو تر و دوباره می پرسه : خانوم شام چی داریم !؟ اما بازم صدایی نمی شنوه ! این کار رو تکرار می کنه تا به پشت سر همسرش می رسه ! دوباره می پرسه : خانوم شام چی داریم ؟! این بار همسرش جواب میده ، میگه : “برای پنجمین بار کباب جوجه “
+
رهــا نوشت در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388تو یه ساعــت قشنگ مث 2:0
|
سسسسسسسلام دوستــــای میــــــــربونم خوفید؟ من افسردگی قبل جواب کنــکور دارم برام دعــــــا کنید البته من درسم خیلی خوبه هااااا می خواستم نفر اول بشم برم مصاحبه کنم بگم دوستای میربونم خیلی کمکم کردن اگه اونا نبودن من از آخر اول میشدم
راستی دوستای عززززززیزم خیلی دوســــــــــــتون دارم فعلا بابای دوستای عسسسسسیسسسسسسسسسسم رهــــــــــــــــــــا
+
رهــا نوشت در پنجشنبه هشتم مرداد 1388تو یه ساعــت قشنگ مث 15:57
|
سالی ست که از پشت پنجره ، نگاهش را ... لحظه ها را می شمارم ؛ حتی ثانیه های بی رحم را تا برای دل باختن ، او را یک بار دیگر در کوچه ببینم ولی ... افسوس ! او رد پایش را پشت کوچه ها به امانت سپرده است...
+
رهــا نوشت در پنجشنبه هشتم مرداد 1388تو یه ساعــت قشنگ مث 15:55
|
|
||